تبليغاتX
همدرد
رنج ها و درد های یک ترنس سکشوال m2f

 

  دوستان و همدردان عزیز فیلم جایی دیگر به بازار امد .

 

این فیلم چند سال پیش توسط مهدی کرم پور ساخته شد که اجازه اکران عمومی به ان داده نشد.

 

بازیگری که در این فیلم نقش یک ترنس سکشوال بر عهده ی ان است مانی کسراییان بازیگر جوان

سینمای  کشورمان است.http://irapic.com/ref.php?mode=htmlcode"

target="_blank">

border="0" height="320" width"320" alt="آپلود و
بهترین تصویر و عکسهای لینک اینترنت ">

 

http://www.iranact.com/cinema/Movies/showmovies.asp?id=661

 

شاد باشید شراره

 

 

 

به نام خدایی که مرد را افرید

به نام خدایی که زن را افرید

به نام خدایی که مارا افرید.....؟؟؟؟

دوستان قسمت هایی از نامه ی پدرمو براتون می زارم که به هنگام رفتن به جمکران قم برایم نوشت.

 

من پدرم پدری بد بخت و نگون بخت که دچار چنین سرنوشت نا معلومی شده ام ای کاش اصلا ازدواج نمی کردم و بچه نمی ا وردم تا حالا افسوس بخورم خدایا می شد که اصلا افریده نمی شدم مگر برای تو افریدگار کاری داشت ؛ اگر

می خواستی بیافرینی وعذاب دهی مگر من بشر تحمل این عذاب را دارم خدایا کفر نمی گویم بلکه درد و دل یک پدر مصیبت زده استشاید مثل من پدرها انگشت شمار باشند اما تحملش برای من خیلی مشکل است. خدایا تو در قران گفتی من

همه چیز را جفت افریدم چطور می شود بعضی ها تصور کنند که هم این هستند و هم ان مگر برای تو کاری داشت که یک نوع از یک جفت بیافرینیمگر باری تو کاری داشت که روح انسان را در مرد بدمی یا در زن. خودت گفتی

(فنفحت فیه روحی) حالا چرا وچطور می شود که یک روح در یک جسم که مشخص نباشد زن است یا مرد . ای خدا دروغ می گویند انهیی که با فرمهایی انچنانی و نوشته ها و مقاله ها در امروز می خواهند با تفکرات و عقل نو جوانان و جوانان بازی کرده و هویت انها را از انها بگیرند . امام زمان تو شاهدی که

اخر زمان است و عده ای می خواهند دین  انسانیت را از مردم بگیرند  شیطان ایم ملعون رانده شده

از درگاه الهی بر نفس و فکر انها نفوذ کرده و این انسانهای شیطان صفت می خواهن بر لشکر کفر و

شیطانی بیفزایندو چنین . چنان می کنند مگر باری خالق توانا کاری داشت که جسم یک فرد را زن خلق

کند یا مرد ای جوان ها به خود بیایید. در اینده جواب خدارا در تبلوا السرایر چه خواهید گفت. انجا که ندای

اسمان از وجود اقدس الهی بلند می شود ای مجرمان از خوبان جدا شوید چه خواهند گفت ایا جوابی

دارند که بدهندظلمی که بر بدن خود کردهاندان را بریده و دور انداخته و به شکل جنس مخالف در

می اورند و ان را به شکل جنس مخالف در اوردهچه جوابی دارند بدهندخداوند مگر در ایات و احادیث

قدسی عنوانئ نکرده که باید ازدواج کنید و از نوع خود در کره ی خاکی ژراکنده کنید. اگر روزی برسد که

همه تصور کنند که هویت انها تعغییر کرده و ان چیزی غیر خود هستندتوازن افرینش به هم می خورد اینک

شیطان می غردکه این چنین فرزند ادم را توانسته فریب دهدو جوامع بشری را اغفال کندتا مثل خود بکند

وهمگی را راهی جهنم کند همان جهنمی سوزان که جاوید است.چرا خودت را تعغییر دادای مگر برای منه

خدا کاری داشت که تو را مرد یا زن بیافرینم.

می دانیم که ژشیمانی برای شما چنین افرادی است که به زودی پیش خواهد امد چرا که برای او قادر

توانا که شما را مرد یا زن بیافریند.

پس پسرم به خود بیا دعا کن که امام زمان تو را در یابد و دستی بر دست و صورت توی جوان بکشد

و تو نجات یابی.

درخت با ثمر ارزش دارد ونزد همه گرانبهاست اما درخت بی ثمر را می برند و دور می اندازندتو با این

شرایطی که داری دختی با ثمر هستیم. می توانی میوه بدهی و اثری از خود در دنیا بگزاری.

 

پس فرزندم به خود بیا و به اطارفیا بیاندیش که بعد از عوض شدن چگونه زندگی خواهند کرد.

به خدا تحمل شنیدن حرفهاو حدیثهای مرم را ندارم.اینجاست که از کوره در میروم می زنم و خراب

می کنم.

پس به خودت بیا هم به اینده ی خودت و هم به اینده ی اطافیان فکر کن که چه روز و حالی خواهند داشت.

 

با افراد مشکل دار ارتباط بر قرار نکن چرا که بعضیها که دارند غرق می شوند دوست دارند که دیگران نیز با

انها غرق شوند.

هر چند از نظرت نا مهربان هستم و ظالم و زورگو تو را به خواطر خودت و اهل خوانواده می خواهم دعایم

که زنده وسلامت برگردم چون مادرت منتظرم هست.

 

شاید با خواندن قسمت هایی از این نامه بگویید چه پدر مهربانیی داری اما اصلا اینطور نیست.

 

جوابی برای شقایق جان دوست عزیزم.

 

شقایق عزیز من هیچ وقت نظر های شمارو پاک نکردم و حتی همه ی انهارا با جان و دل خواندم گمان

نکنم که ستاره نیز چنین کاری کرده باشد. فکر کنم اشکال از بلاگفا باشد. شاد زوی دوست عزیزم.

 http://tinypic.info/viewer.php?file=2chch3jhne3of20brrtg.jpg

 

با تشکر شراره ....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 19:56  توسط شراره | 
 

 

با درود فراوان

 

یه چند روزی به مشهد میروم برای زیارت امام رضا و از انجا نیز به همدان خواهیم رفت.

برای همه ی شما دوستان وهمدردان دعا خواهم کرد.

 

به امید ازادی برای همه ی ما.

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 20:58  توسط شراره | 
 

   به نام خدایی که مرد را افرید.

  به نام خدایی که زن را افرید.

  به نام خدایی که مارا افرید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

 

 

 

پیش نوشت: شاید بارها این جمله ی معروف را شنیدیم وقتی جنگل اتش گرفت ترو خشک همه با هم می سوزند .این مصداق برای ما ترنسها نیز بیان شده است.

هر کدوم از ما داری شرایط فرهنگی ، اجتماعی، خوانوادگی خاصی هستیم که در جاهای مختلف ایران زندگی می کنیم. و این پست صرفا برای همدردانی است که شرایطی شبیه

شرایط من را دارا هستنید. ونیز برای افرادی است که مساله ی ترانس سکشوالیزم را انحراف اخلاقی دانسته ونسبت به ما تنفر دارند. من هم ارایش می کنم من هم ارایش را دوست دارم

اما شرایط فعلی بیشتر ما ایجاب می کند که از این کاری که بهترین سرگرمی و ارامبخش برای ما تی اس های ام تواف است محروم شویم. به امید روزی که همه ی تی اس ها راه درست زیستن را

پیدا کنند و به زندگی راحتی دست یابند.

 

تازه چند روزی بود که به پارک دانشجو میامد ارایش کاملی داشت خط چشم را با مهارت خاصی تا گوشه ابرو می کشید موهای بلندی داشت .

بیشتر وقتها به روی صندلی می نشست . من ان وقت 20 ساله بودم و با دیدنش گفتم عجب دختر بی حیایی چه جیگره صورتش از اوناسا چی میشد می تونستم باهاش....

تقریبا هر روز به پارک می رفتم اونم میومد نمی دونستم چرا بعضی پسرا راحت میرفتن پیشش با هاش دست میدادن تو گوشش یه چیزی می گفتنن بعد نیشخندی میزدن یا فحشی میدادن بعد

می رفتن بعضی وقتها هم کارشون به دعوا می کشید .من همش تعجب می کردم با خودم می گفتم ایرانم کمکم داره مثل اروپا میشه واقعا اصلا نمی دونستم چرا هر وقت اون دخترو می دیدم دلم می گرفت

یه روز با پسر خالمکه ازشهرستان اومده بود علی رضا با هم به پارک رفتیم .علی رضا تا چشش به اون دختر بی حجاب افتاد گفت : وااااااااااای پسر ببین چه جیگری اینجاست پاش هستی بلندش......

گفتم چی. گفت خاک تو سرت یه اوایی به این هلویی اینجاست تو تا حالا بلندش نکردی گفتم: اوااااااااااااااا گفت اره . خدای من اوا چیه علی رضا مگه این دختر نیست من خیال می کردم این از اون

دخترای بیحجاب که دوست داره لباس پسرا رو بپوشه بیاد بیرون گفت چی میگی بابا گفت بریم پیشش گفتم بریم.

علی رضا تقریبا خودشو بهش چسبوند گفت اسمت چیه خوشگله.با حالت بسیار اروم گفت من ترانه هستم . ترانه خدای من این پسر بود چرا اینطوری حرف می زد. علی گفت اهل ... هستی

گفت: خیلی بدی برو باباخدا روزیتو جای دیگه حواله کنه.علی گفت خونه دارما گفت کجاست.تنهایی اگه تنهایی من میام و گرانه من.... ببین من از اونا نیستماااا من تی اسم .

.من تقریبا تمام اعضای بدنم شل شده بود . به راستی اخر زمان نزدیک شده. با حالتی گفتم علی بریم گفت بزار یه خورده سر به سرش بزاریم گفتم علی بریم.

تا چند روز به پارک نرفتم.

دوباره تو پارک دیدمش مردی تقریبا 40 ساله کنارش نشسته بود داشتن حرف می زدن که مرده از جیبش پول در اورد و بهش داد که یه دفعه دیدم پا شد و با هاش رفت. دستها و پاهام از شدن نفرت

بی حس شده بودن.

می خواستم باهاش حرف بزنم می خواستم ببینم چرا این کارارو می کنه.

 

روی صندلی نشسته بود صورتشو دیدم خدای من چقدر ناراحت به نظر میومد .چقدر معصوووووووم .اما گفتم نه اون یه هرزه هست باهاش دست ندم ممکنه ایدز داشته باشه.

گفتم سلام .جواب سلاممو داد منم ازش سوال پرسیدم اونم گفت: می دونم الان از من بدت میاد الان با خودت میگی اخر زمون شده الان با خودت میگی هرزه هست الان با خودت میگی...

شروع به گریه کردن کردگفت :من ترنسم گفتم ترنس چیه اونم برامن توضیع داد انقدر میان حرفاش اشک ریخت که منم اشکام داشت در میومد.می گفت سه تا بچه هستن .

بعد از دو تا دختر به دنیا اومده .پدر و مادر خوانواده انتظار پسرو می کشیدن .اما من همش با پسرا تفاوت داشتم.من تو جمع دخترا بودم من دختر بودم این موضورو پنهون کردم.

تا وقتی که فهمیدم ترنسم بهشون گفتم من می خوام عمل کنم می خوام تغییر جنسیت بدم.پدرو مادرم اول گریه کردن بعد به رازو نیاز پرداختند بعد هم منو از خونه بیرون کردند .

مادرم مخالف بود اما پدرم می گفت .این بچه من نیست این یک حروم زادس.

من هم دیگه جاییو ندارم خونه ی یکی از دوستان پسرم که دانشجو هستش میرم . هر شب مجبورم براش......تا من بتونم شبا پیشش بمونم.

پولی ندارم . من مجبورم .من...

خدای من این چی می گفت باید کاری می کرد امابلند شد و گفت امشب تصمیم دارم خودمو بکشم. راحت شم.

کم کم از من دور شد. نمی دونستم اون اخرین باریه که ترانه رو میدیدم.

 

بله دوستان خیلی تلخ بود .این خاطر رو سینا از تهران برایم تعریف کرد و ازاو سپاسگزارم.

هستند ترنسهایی که با بی فکری جلو رفته و به هیچ عنوان به اینده ی تلخی که در انتظارشان است فکر نمی کنند و در منجلابی از گناه گرفتار می شوند.

انسان قدرت اختیار و تفکر داشته و باید برا اساس قوه ی عقل که خدای بلند مرتبه به او اعطا نموده است تصمیم بگیرد نه براساس احساسات شخسی و هوسی.

یک ترنس در وهله اول باید

1.درس بخواند و رضایت خوانواده ی خود را جلب نماید.

2.به شخصیت اجتماعی متعادل با فرهنگ جامعه ی خویش رسیده و پس از مستقل شدن اقدام به تعغییر جنسیت نماید.

هم اکنون بعضیا به خودشون می گن اخه کی حاضر میشه به پیشانی سفید هایی مثل ما تو جامعه کار بده. ما ها ارایش داریم. ووووو

بله چرا باید ارایش کنیم برای ارایش وقت زیادی داریم. پس اول باید دولت و جامعه را قانع کنیم که ما منحخرف نیستیم.

دوستان همدردان این کلمه ها گفتنش برای منم سخته اما باید به خودمون القا کنیم که ما در یک کشور با نظام اسلامی زندگی می کنیم وباید پایبند یک سری مسایل باشیم.

همدردان اگر یکی از ما راه بیافته تو پارکها با ارایش کامل و.... باعث میشه که مردم نسبت به ما احساس نفرت پیدا کنند یا دولت نیز از ما حمایت نکند.یا خودمون گرفتار اشرار و لاتهای

خیابانی بشویم و اجازه بدیم که بی سرپاها به یک ترنس که نزد خداوند دارای ارزش واعتبار خاصی است توهین کند و دشنام دهد.

من نیز تا جایی که بتوانم پایبند این اصول هستم و به این معتقدم همانطور که خوانواده ها و مردم جامه و کسانی که به هر نحو با ترنس سکشوالها در ارتباطند مورد ازمایش الهی هستند

ما خود ترنس سکشوالها هم مورد ازمایش الهی هستیم .پس نباید از راه درست منحرف شویم.

اری من و تو نیز روزی امیزش خواهیم داشت . با ان کسی که دوستش داریم وچقدر شیرین است که این امیزش زیر نظر رضای خدا باشد.

 

همدرد هم قبیله هم قفس روزی به تمام ارزوهای قشنگت خواهی رسید .صبور و شکیبا باش.

و در اخر از همه ی شما دوستان عزیزی که به وبلاگ من امدید عاجزانه تقاضا می کنم که برای مادر ستاره(ترنس سکشوال ام تو اف) www.rozary.blogfa.com دعا کنید.

 

 

شاد زوید (شراره ترنس سکشوال ام تو اف)

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 19:29  توسط شراره | 

با درود فراوان خدمت شما دوستان عزیز

واااااای نمی دونید بر من چه گذشت سخت و طاغت فرسا بود از کجاش برا تون بگم

 

یک روز من در خیابان

ارام در حال قدم زدن در پیاده رو هستم بازم نگاها سنگین و وحشتناک هست خنده ها ، نگاها بعضی وقتها خنده دار بعضی وقتها

هم قلب ادمو میشکافند . دارم قدم میزنم دو پسر از کنارم رد میشوند و با حالت وحشتناکی میگن اواااااااااااااااااااااااااا

دو دختر قدم زنان به تو نزدیک می شوند تا چشمشان به تو می خورد با حالت زورکی خنده خودشونو نگه می دارن و وقتی

از تو گذشتند بلند بلند می خندند میگن اواااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا بوداااااا، بغض وحشتناکی گلوی منو میگیره و دلم

می خواد داد بزنم بگم من دخترم من اوا نیستم فهمیدید احمقای بی شعور حالم از همتون به هم می خوره.

در هنگام عبور کردن از خیابان راننده ای سرشو از ماشین بیرون میاره میگه اواااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا چند میگری نرخت چنده

محلش نمیزارم به راهم ادامه میدم.

نمی دونید که وقتی دارم از یه جایی رد میشم یه مرده هست که تا حالا تو روش نگاه نکردم ببینم چه شکلیه هر وقت دارم از اونجا رد

میشم با صدای بلند میگه اواااااااااااااااااااااااااااااااااااا ملووووووووووووووووووس ملوسسسسسسسسسسسسسسس جوووون

حالا فعلا پیمانه ام پر نشده اما دارم براش یه ملوسی بهش نشون بدم که خودش هز کنه.

نمی دونم چرا بعضیا منو به همدیگه نشون می دن و به هم اشاره می کنن که منو ببینن انگار....

والا خودمم خسته شدم به خصوص این اخریا که ارایشم داشتم وارد یه فروشگاه شدم مجبور شدم چند لحظه ای اونجا باشم

درحال صحبت کردن با فروشنده بودم که یه دفعه دیدم یکی برگشت گفت این پسره یا دختر اون یکی گفت وا معلومه که پسره

گفت:اگه پسره این ادا اطوار و این ارایش برا چیه... گفت من داره حالم بهم می خوره اینو دیدم یه جوری شدم باید برم بیرون

خیلی دلم شکست .

نمی دونم چرا بعضیا با حالت نفرت انگیز به من نگاه می کنن انگار که من یک منحرفم .

اما من یک منحرف نیستم ، من یک دختر سر به زیر با حیا هستم که جنسیت پسرونه دارم،

خسته شدم از حرکات مردم از رفتار مردم خدایا کمکمون کن کی باید اگاه بشن مردم . بابا من دخترم من اوا نیستم .

وای نمی دونید چی کشیدم بابا و مامان پدرم در اوردن .

وای کسی از ستاره و پریسا خبر نداره...

دلم برا هر دوشون یه ذره شده....

پریساااااا کجااااااااااااااااای دلم برات یه ذره شده.

 

 

شاد باشید (شراره)

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 23:29  توسط شراره | 
 

 

سلام

 

چی بگم از چیزی که بر من گذشت و می گذرد

 

روزها و شبها برایم مثل سراب شده اند

 

در این چند روز سیاه نه یک همدمی نه یک دوستی ونه یک ....

 

تنهایی با من زاده شده

 

 دلم تنگه برا همتون برا شما دوستای خوبم

 

 

 

برا ایدین بی وفا که عکس هایش را خوب دوره کردم

 

برا ایدین بی وفا که یادی از من نکرد

 

    من دخترم

 

 من دخترم

 

من با دنیای پسرا

 

فاصله ی زیادی دارم

 

من دخترم

 

من شراره هستم

 

من  دخترم اما جسمم...

 

روزی خواهد رسید

که شراره ازاد شود

ان روز نزدیک است...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 18:42  توسط شراره | 
 

 دوستان و همدردان عزیز من در سلامتی کامل به سر می برم و از همه ی شما

 به خاطر نظر ها و ایمیلها کمال تشکر را دارم

من چند وقتی است که در خانه از اینترنت محروم شده ام و متاسفانه نمی توانم وبلاگ را به روز کنم

امید وارم هر چه زودتر بتوانم پست جدیدی در وبلاگ بگزارم

متاسفانه در خانه جنگ و دعوا به راه هست و از شما خواهش می کنم که برایم دعا کنید و از خدای

بزرگ بخواهید که روزگار من و هر ترنس سکشوال دیگر بهتر شود

دلم می خواد همین جا گریه کنم میون این همه نگاها...

 

داره بارون میاد قدم زدم دلم حسابی گرفته دلم برا خودم بد جوری می سوزه خوش به حال شماها

 

نمی بینید که ما چه رنجی می کشیم تا بفهمونین که چی هستیم...

 

هیچ کس هیچ ادمی هیچ موجودی یادی از من نمی کند اه خدایا کمکم کن ...

 

التماس دعا

 

نوشته شده توسط شراره ترین دختر

شاد باشید

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 19:24  توسط شراره | 

 به نام خدایی که ما را افرید!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 مدرسه نیز با همه ی گریه هاش تمام شد... مدرسه نیز با همه ی رنج هاش تمام شد... مدرسه نیز با همه فحش هاش تمام شد ...

 

 اخ هنوز صدای گریه های خودمو می شنوم هنوزم صدای اون رود خونه ای که از کنارش رد می شدم یادمه

 

یواش تر می شنوید صدای دختری رو می شنوید صدای هق هق گریه های دختری رو می شنوید اه نه شما نمی

 

توانید بشنوید.

 

 

وقتی می خواستم به مدرسه برم (اول راهنمایی) مجبور بودم راهمو دور کنم راهمو عوض کنم از جایی برم که

 

بقیه از اون ورنمی رفتن یادمه همه با دوستاشون دوش به دوش همه با خنده می رفتن به جایی که دوسش داشتن

 

اما من در نهایت تنهایی باید از کنار رود خونه ای رد میشدم وهمینطور که راه می رفتم گریه کنم و با خدا حرف بزنم

 

چنان مدهوش می شدم که گویی خدا داره دوش به دوش من  با من میاد و همه ی حرفای منو گوش می کنه وقتی به مدرسه

 

می رسیدم صدای خنده هاشون قلب منو پاره می کرد داخل کلاس جرات نداشتم کلمه ای حرف بزنم چون می دونستم که باید

 

بعدش پشیمون بشم...

 

وایییییییییییییییییییی دردشو هنوزم احساس می کنم درد شدیدی بود دردی که بلند قد ترین دانش اموز کلاس صندلی معلمو

 

بلند کرد و انداخت رو کمرم وقتی اشکای منو دید گفت اگه بری به ناظم بگی امروز زنگ خورد خونه نمی تونی بری

 

فقط یا دمه گریه نکردم اما دردش اونقدر شدید بود که نفس نمی تونستم بکشم اما بازم تمام بغضامو جمع می کردم تا وقت

 

رفتن به خونه حسابی اشک بریزم ...

 

اما یه روز اتفاقی افتاد یه اتفاق خیلی وحشتناک وقتی داشتم می رفتم خونه همچین دلم شور می زد وقتی داشتم از

 

جای همیشگی رد می شدم دیدم گروهی از بچه های مدرسه انتظارمو می کشیدن خدای من فهمیدن من از اینجا رد میشم

 

فقط یادمه التماس می کردم التماس می کردم که کاری با من نداشته باشن اما اونا سنگ دل تر از این بودن که کاری با

 

من نداشته باشن فهمیدم که چه بلایی قراره سرم بیاد جیغ کشیدمو با نهایت توان دویدم اینقدر دویدم که افتادم از شدت درد

 

گفتم ای یییییییییییییییییی زانوی شلوارم پاره شده بود بازم بلند شدم دویدم که بند کیفم پاره شد و خلاصه نجات پیدا کردم

 

همش با خودم فکر می کردم که این بلایی که بچه ها سرم می اوردن خدا جوابشونو بهشون میده یعنی اون دنیا عذاب میکشن

 

اما یادم نبود که هیچ کدوم از اونها به سن تکلیف نرسیده بودن و تنها قربانی من بودم روح من بود شراره بود...

 

اری می بینید چه درد هایی را تحمل کرده ام چه گریه هایی کردم این فقط یک هزارم از درد های من بود...

 

چگونه می توانم تحمل کنم چگونه خدایا چرا            نمی میرم   

 

هر قدرپا به سن می گزاری دردش سنگینتر می شود دردی که همه رو عذاب میده دردی که کسی جز خودت حسش

 

نمی کنی...

 

  خدایا به مادرم صبر بده خدایا مادرم رو اروم کن خدایا بهش بگو که من گناهی ندارم خدایا بهش بگو که چقدر دوسش دارم

 

مادر جان دوستت دارم مادر جان خودت می دانی که شلاغ های پدر دیگر اثری ندارد اما اشک های تو منو

 

می شکنه منو عذاب میده

 

   

 

                                        اخرن زمان شده امام صادق گفته                                       

 

برای خرید جوراب به فروشگاه رفتم(تنها چیزی دخترانه ای دارم) گفتم ببخشید جوراب ساق کوتاه دارین گفت :برای اقایون گفتم نه

 

وقتی داشتم انتخاب می کردم زنی اونجا نشسته بود که یه دفعه گفت : اخر زمان شده!!!!!!!!

 

امام صادق گفته هر وقت دخترا کارای پسرا رو بکنن و پسرا کارای دخترا رو اخر زمان نزدیکه...

 

چیزخاصی نگفتم فقط خیلی نارات شدم به خدا من نشانه ی اخر زمان نیستم ... خدایا خودت می دونی

 

خدایا اینا همش از روح می گن از جهان اخرت می گن از اینکه جسم ارزش نداره و روح مهمه اما چطور

 

قدرت درک اینو ندارن که بابا من روحم دختره و روح مهمه...

 

چند روز پیش کلوپ محل سی دی به من داد گفت ببر نگاه کن(روش نوشته بوداستاد دانشمند)

 

 

 وقتی گذاشتم تو سیدی دیدم طلبه ای مشغول

 

سخنرانی هستش گوش کردم تا رسید به جایی که در مورد ما بود... قشنگ بخونید

 

جوانای امروز ما وقتی می خوان با یه دختر ارتباط بر قرار کنن یا خود نمایی کنن مرغ میشن خودشون دختر

 

میشن   اشوه میان  ناز نازک حرف می زنن دسپند دخترونه میزارن مو هاشونو بلند می کنن لباشونو سرخ می کنن

 

زیر ابرو بر میدارن پس برو یه اطاق عمل شرو کم کن (تمام مخاطبین می زنن زیر خنده)برو تمومش کن دیگه

 

پس با ماتنو شلوار بیا بیرون بگو من دخترم بابا چرا ابروی هر چه مرده بردن بعضیا مرد باید سفت حرف بزنه

 

مرد باید محکم باشه مرد باید جذبه داشته باشه مرد اوبوهت باید داشته باشه شاه مردا علیه سفت حرف بزن سنگین بگرد

 

انتخاب رنگه لباس مرد...

 

اشوه و افاده و ناز مال زناس اونم برا شوهراشون

 

جوونه اومد (با حالتی دخترونه) گفت : حاج اقا ببخشید یه سوالی داشتم گفتم : اوا خدا مرگم بده ...

 

   دختره شده پسر پسره شده دختر... دخترش مثل پسرا حرف می زنه مثل پسرا میاد بیرون بی حیای از چشم

 

بعضیاشون

 

می باره نه دخترمون دیگه دختره نه پسرمون دیگه پسره به قول امیر المومنین (ع) : اخر زمان ما زمانیه که

 

تشبهه به الرجال

 

با النسا وتشبهه النسا به الرجال ، زنا مثل مردا بشن مردا مثل زنا اون روز امروزه سفت باش مرد باش...

 

حالا بشنوید از این طلبه در مورد یک اف تو ام( دختر به پسر)

 

رفته بودیم تو یه سو پری یه دختری دیدم ده هیجده ساله اومد به این بنده خدا سو پری گفت یه شیر بیده بینم(با حالتی لات گونه)

 

خدا شاهده مثل لاتا من رفتم عقب گفتم یه چاقو نزنه مارو خدا شاهده بهش میاد شیشه شیرو برداشت با انگشت کوفت روش...

 

این دختره شیعه اس دختر مسلمونه

 

     دختر مثل پسرا حرف بزنه مثل پسرا برخورد بکنه ، پسر مثل دخترا اخر زمونه دیگه خیلی بده...

 

اینا همش دلیل اینه که مخ معافیم...

 

اری تا وقتی که طلبه ای روی ممبر چنین بگوید وضع ما ترنس سکشوالها اینچنین خواد بود ، ایا استاد دانشمند تا کنون

 

در مورد ترنس سکشوالها مطلبی خونده من که می گم نه ...

 

خدایا خودت کمکمون کن خدایا خودت دری بر روی ما وا کن ، خدایا خودت بهتر می دونی که ترنس سشکوال منحرف نیست

 

خدایا خودت می دونی که ترنس سکشوال نشانه ی اخر زمان نیست ، خدایا ما هم افریده ی توییم پس به دادمو برس...

 

 

شاد باشید(شراره)

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 20:52  توسط شراره | 

به نام انکه ما را افرید!!!!؟؟؟؟

 

 

 

پیش نوشت: شاید همه ی شما زمانی تنهایی  را احساس کرده باشید ولی هرگز بی کسی و

 

غریبی را به مانند من تجربه نکرده اید ...

 

وقتی می خواستید به مدرسه بروید حتما یکی منتظر شما بود که با او همقدم شوید ولی من هیچ

 

وقت همقدمی نداشتم که بااو به مدرسه بروم ...

 

وقتی همش فکر می کردم که من با بقیه تفاوت دارم  این  فکر خیلی ازارم می داد که خدایا به

 

راستی من چه هستم  ان زمانیکه  دختر درونم به سن بلوغ رسید و اولین نشانه های زنانگی د

 

 دران ظاهر شد همه به خنده نشستند...

 

بچه های مدرسه همش ادای منو در می اوردن می گفتن نگاه کن اوا خواهره خب خلاصه کنم

 

اینقدر این رفتارا با من شد که من به یک بچه ی منزوی تبدیل شدم...

 

در طول چند سالی که از درد بی درمونم با خبر شدم همش دوست داشتم یه همدردو ببینم با

 

هاش حرف بزنم ...

 

اولین همدردی که صدایش را شنیدم دیا بود  وقتی بهش تلفن کردم  صدام می لرزید

 

دیگه همش به دیا تلفن می کردم و باهاش دردو دل می کردم ودیا نیز بر اساس تجربه هایی که

 

داشت منو راهنمایی می کرد تا اینکه دیا شیده رو برا من پیدا کرد ...

 

منو شیده قرار ملاقات حضوری گذاشتیم تا همدیگر را ببینیم...

 

خدای من برای اولین بار بود که مقابل یک همدرد نشسته بودم کنار دختری که مثل من جسمش

 

پسر بود  ...

 

و یه چیزی این همیشه یادتون باشه که ما ترنس سکشوالها ی ام تو اف دخترانی هستیم با

 

احساسات به توان دو در جسم پسری و برای همین است که حرکات ما  خیلی دخترانه تر

 

است...

ومن در این پست خاطرات من و مینا رو که دو روز در کنار هم بودیم را برایتان می نویسم

 

 

 

 

 

همش مجبورم با وسایل نقلیه ی عمومی به جایی برم چون واقعا می ترسم برا همین مثل همیشه

 

در مینی بوس سوار شدم چند نفری نشسته بودند وقتی روی یکی از صندلیها نشستم دیدم

 

مردیکه رو به روی من نشسته با حالت خاصی نگام می کنه زیاد به روی خودم نیاوردم  تا

 

اینکه دیدم برگشت گفت : ببین چه گرفتاری برا ی ما درست کردن کارت سو ختمو خونه جا

 

گذاشتم دوباره مجبورم  بگردم چیزخاصی نگفتم که دیدم سوالاتی از من پرسید ... من هم همش

 

خیلی کوتاه جواب می دادم که یه دفعه گفت : بیا کنار من بشین !!! گفتم : نه ممنون را حتم

 

 مامانم گفته هیچ وقت صندلی جلو نشین خطرناکه و روی خودمو برگردوندم اما مگه

 

بس بردار بود و فقط چر ت وپرت می گفت که یه دفعه دیدم اومد کنار من نشست خودمو

 

جمع کردم دیدم هی خودشو به من می چسبونه داشت کمکم حالت تحوع به من دست می داد

 

که ماشین راه افتاد گفتم اقا ببخشید می تونید یه خورده اون ور تر برید گفت خواهش می کنم

 

دوباره شروع کرد به حرف زدن اینقدر گفت که دیگه داشت سرم می ترکید وقتی رسیدیم گفتم

 

ما فلانجا رستوران داریم  شماره خودشو نوشت پشت کارت و به من داد و لبخندی زد و پیا ده